نوشته شده توسط sadena | پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ ساعت 11:50
منتظر بودم برگردی...
کل اون روزا که نفسم سنگین بود،
اون روزا که همه بهم ترحم میکردن،
اون روزا که بت خونه ای که از تو ساخته بودم شده بود یه کوه خرابه،بوی خاک میداد رفتنت،بوی خرابی...
میخواستم چشمامو ببندم و باز کنم و ببینم کابوس بوده ه
نوشته شده توسط sadena | سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 18:35
يك غربى معمولا بطرى آبش را از خودش جدا نمي كند. استاد هم با بطرى آب درس مي دهد، و آب تنها چيزى است كه غربيها به شدت مي خورند و ما نه!
هر چقدر ما شلنگ قلیون به دست داریم، اين غربی ها كتاب در دست دارند كتاب جزء لاينفك زندگى اين مردم
نوشته شده توسط sadena | شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 18:30
روبه روی اینه نشسته بود کبودی صورتش را با ارایش میپوشاند و نگاه بی جانش محو خاطرات کشنده اش بود
- به نظرت عشق چجوریه؟
+عشق وجود نداره. یه دروغ سیاه و تاریکه یه سیاه چاله مرگبار
لیلی و مجنون
فرهاد و شیرین
وامع و عذرا
رومئو و ژولیت
و همه
نوشته شده توسط sadena | جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ ساعت 20:48
در زندگی هر یک از ما گرگ هایی با نقاب فرشته وجود دارد که خود را معصومترین فرشته خدا روی زمین می بینند غاقل از اینکه بدترین خیانت را در حق انسانها کرده اند اینها فرشته های خون اشامند
خیانت یعنی بازی با اعتقادات ,باورها و احساسات انسان
نوشته شده توسط sadena | سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:19
دلم براي دخترانه هاي وجودم تنگ شده
براي شيطنت هاي بي وقفه
بي خيالي هاي هر روزه
نازو كرشمه هاي من و اينه
خنده هاي بلندو بي دليل
براي ان احساسات مهار نشدني
حالا اما
دخترك نازك نارنجي و حساس درونم چه بي هوا اينقد بزرگ شده!
چه قدي كشيده ط
برچسب: مبارک؟, نویسنده: بهار صفری تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 19:58
نوشته شده توسط sadena | چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 13:55
شما را به آنچه میپرستید قسم میدهم، جرائتِ خوشحال کردنِ یک نفر غیر از خودتان
را اگر ندارید سمتِ رابطه نروید!
باور کنید کـه:
دوستت دارمهای بیاساستان را صادقانه باور میکند، و کاخ رویاهایش را با شما بنا
میکند، با بیعرضگیهایتان
برچسب: نویسنده: بهار صفری تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 19:58
نوشته شده توسط sadena | جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:50
دستاشو پیچید دور دستام و سعی کرد گرمشون کنه و گفت: تو این هوا چرا انقدر تنت یخه؟!
شونه هامو بالا انداختم و زیر لب بی حوصله گفتم: آدم ها که میمیرن تنشون یخ میزنه!
دستامو برد طرف دهنش و توشون ها کرد و بین ها کردن هاش غرغرکرد: دیوونگی نک
برچسب: مطلق, نویسنده: بهار صفری تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 19:58